درد دل یا دل درد؟
خیلی دلم میخواست بذارمش تو وبلاگ ولی نمیشد چون هم یه جاهاییش سانسوری بود هم نمیخواستم رازی از یه دوست ناشناخته فاش بشه
داستان داستان تکراری دادن تن به یه مثلا عاشق و نگرانی از موندن یه یادگاری شوم
که همه این داستانو شنیدن
نمیدونم چی بگم ولی یه جورایی دلم درد گرفت
چون خودش میگفت من دختری هستم که پدرو مادرم سر پاکی دخترشون قسم میخورن
من این پیغامهارو نگه میدارم واسه خودم که هر چند وقت یه بار بخونمشونو یه چیزایی یادم بیاد
یادم بیاد که این دنیا عجب دنیاییه
یادم بیاد که همش دروغه
من پدرو مادرمو گول میزنم
پسری منو گول میزنه
زنی شوهرشو گول میزنه
برادری خواهرشو
بعد همشم به پای دوست داشتنو عشق نوشته میشه
مسخره هست
این زندگیه؟
اینکه من کسیو دوست دارم و اون از من تنمو میخواد و بعد به اسم عشق ...
بعد نگرانیها از به جا موندن یادگاری
نمیفهمم به کجای این میگن زندگی؟
شاید هر کسی برای این کارهاش دلیلی دارن و ما نمیفهمیم
این پست فقط در حد درد دل یا دل درد بود و ارزش دیگری ندارد
رمضونتون خوش بچه ها
این وبلاگ حرفهای یه ماماست +اطلاعاتی در مورد مامایی و زنان+حرفهای یه آدم