احیا نوزاد در زایشگاه

یکی از بدترین خاطرات و اتفاقاتی که تو زایشگاه میفته احیای نوزاده، مادر با هزار امید و آرزو تلاش میکنه تا بچه ی سالم به دنیا بیاره ، اما گاهی حتی بدون هیچ دلیلی بچه وقتی به دنیا میاد نفس نمیکشه و شله، اون لحظه دیگه هر کاری میکنی تا بتونی بچه رو نجات بدی ، 
.
حتی ثانیه هم برات با ارزشه ،
.
 سریع گروه تشکیل میشه ، 
.
یکی گامهای نخستین احیا رو انجام میده ،
.
 یکی دستگاه پالس و گوشی نوزاد رو میاره،، 
.
یکی آمبو رو آماده میکنه ، 
.
یکی آمبو میزنه ، 
.
یکی آماده میشه برای ماساژ قلبی ،
.
 یکی دارو میکشه ،
.
.
 بدترین لحظات عمر آدم اونجاست که بچه برنگرده، اما جون میگیری وقتی وسط این مراحل بچه یهو گریه میکنه انگار دنیا رو بهت دادن ، ضربان قلبت کم کم نرمال میشه ، به مادر میگی بچه حالش خوبه و نگران نباشه .
.

عملیات رو ادامه میدی تا حال نوزاد استیبل بشه ، و اون نفس راحتی که آخرش میکشی و پایان عملیات رو اعلام میکنی مثل یه چای لب دوز و لب سوز و لبریز قند پهلو میچسبه که البته چند سال پیرت میکنه.
.

بچه ها اینارو نگفتم که نگران بشین ، فقط یک درصد از نوزادان رسیده نیاز به احیای پیشرفته دارن . 
.

خواستم بگم نگران نباشین، بچه های زایشگاه دوره ی احیای نوزاد پیشرفته رو گذروندن و الان چند ساله که خدارو شکر ( الله الله ماشاالله ، لا حول ولا قوه الا بالله ) احیای نا موفق نداشتیم . 
و انشالله تو هیچ بیمارستانی برای هیچ ماما و مادری این اتفاق نیفته. 
ولی فکر نکنین زایشگاه همیشه خوشحالی و شادیه . 
تا شما بزایین ما خودمون ده بار میزایییم 🤭🤭🤭🤭

#زندان_زنان  

سوار ماشین شدی و راه که افتادی یه دلشوره ی عجیبی همه ی وجود تو گرفت ، مثل وقتی که قرار بود  برای اوین بار بری زایشگاه ،برای اولین بار زایمان بگیری فوبیای مکان جدید و ناشناخته ، دو دل بود که زنگ بزنی به برو بچه های بسیج دانشجویی دانشگاه و بگی کاری پیش اومد و نمیتونی بری ولی نمیزنی چون از یه طرف دلت میخواست اون محیط جدید رو تجربه کنی حتی اگه اون محیط جدید #زندان_زنان باشه.  حتی اگه برای ویزیت رایگان و بررسی سلامتشون بخوای بری. 
با بچه های بسیج دانشجویی جلوی در زندان قرار داری.
اونا زودتر از تو رسیدن. جای پارک پیدا میکنی و دم در زندان به بچه ها ملحق میشی، در کوچیکِ وسطِ دروازه ی بزرگ طوسی رنگ، باز میشه و وارد میشی. مهر و سرنسخه و خودکار رو از کیف برمی داری و
کیف و گوشی رو تحویل خانم درجه داری که کنار در پشت میز نشسته تحویل میدی. هیچوقت یاد نگرفتی معنی اون ستاره ها و درجه ها رو.
مقابلت درهای میله ای آهنی متعددی میبینی که یکی بعد از اون یکی باز میشه
فکرشو نمیکردی زندان اینقدر تمیز و مرتب باشه.
نهایتش وارد یه اتاق ۳در ۴ میشی که یه خانم تنومند درجه دار کنار یه میز فلزی که روش سفره ی یه بار مصرف کشیده شده، انتهای اتاق ایستاده و با لبخند زورکی تعارفت میکنه که بشینی که یکی یکی مریضات از راه برسن.
یه تخت معاینه و یه کارتن اسپکولوم کنارش میبینی و میفهمی که از قرار معلوم امروز سرت خیلی شلوغه. 
از ۱۶ ساله مریض داری تا ۶۵ ساله 
از جرم قاچاق مواد و چک برگشتی داری تا زنا و قتل و ... 
حس عجیبیه که تا حالا تجربش نکردی و فقط میتونی بگی مزه اش مثل طعم هندوانه ی بی رنگ و روی شب یلداست که نگاش میکنی رغبت نمیکنی بخوری ولی بدت نمیاد تستش کنی.
ماشالله یک نفر هم سالم نیست و برای همه دارو نسخه میکنی و براشون دقیق توضیح میدی که چجوری باید مصرف کنن.
زندانبان باهاشون بد برخورد میکنه و تو و مریضت رو معذب میکنه .
با خودت میگی شاید چاره ای نداره و اگه باهاشون خوب باشه رو سرش سوار شن. 
تلاش میکنی مریض معذب نباشه و مشکلش رو راحت بهت بگه.
آخرش هم خود زندانبان رو ویزیت میکنی و از اینکه شاکی شده که چرا همون داروهایی رو که به زندانی ها دادی رو به اون هم تجویز کردی.
مگه درد و درمون زندانی و زندانبان باید باهم فرق کنه؟ 

.
.
.
بماند به یادگاری از تجربه ی ویزیت در #زندان_زنان  زمستان ۹۹