زایمان در ماشین
ساعت 11 شب بود . من داشتم یه مادر شکم دوم که در حال زایمان بود و تند تند بستری میکردم که دیدم یه نفر محکم میکوبه به در که خانوم دکتر زنم داره تو ماشین میزاد.
دو تا از بچه ها سر زایمان بودن و من و زینب مونده بودیم تو بخش .
زینب به در نزدیک تر بود . بهم گفت ست زایمانو بیار و خودش دوید سمت ماشین.
منم وسایلو گرفتم و دویدم سمت بیرون .
چون زایشگاه شلوغ بود ، کلی همراه مریض بیرون وایستاده بودن .مردم هم جمع شده بودن .
گفتیم سریع چادر بکشین دور ماشین .
چند تا از همراهها چادراشونو دادن و مردا دور تا دور ماشین چادر کشیرن .
تاریک بود هیچی دیده نمیشد . چیزی که مسلم بود این بود که واقعا داره میزاد و نمیشه جابجاش کرد.
از همراه مریض شرح حالشو گرفتم . فهمیدیم که بچه رسیده هست و شکم دوم مادر هست و همین الان کیسه آبش پاره شده و دردش شدید شده.
بهشون اطمینان دادیم که نگران نباشن .
سر که معلوم شد یه چیزی همراه سر بیرون اومده وبد . بند ناف بود . سکتهه رو زدیم . به زینب گفتم اینکه بند نافه . ببین نبض داره؟
چیزی احساس نکرد .
داد زدم خدماتمون سونی کید ببره برای زینب . بهش گفتم من میرم کد احیا اعلام کنم و دکترو خبر کنم .
وای اون لحظه قلبم داشت میومد تو دهنم . شب قدر ، شب شهادت امام علی . این دیگه چی بود .
( احتمال زنده موندن جنین در پرولاپس بندناف خیلی خیلی پایینه ، مخصوصا اینکه سر بچه داره میاد بیرون و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی )
یکی دیگه از بچه هارو فرستادم پایین که بره قلبو پیدا کنه . سریع به مخابرات کد احیا رو اعلام کردم .
بچه های احیا سریع خودشونو رسوندن . هی تو زایشگاه دارن دنبال مریض بد حال میگردن .
از بیرون داد زدم بیاین بیروووووون.
یه یا ابوالفضل گفتن و دویدن بیرون .
تا رسیدن بچه به دنیا اومد و خوشبختانه زنده بود .
تا گریه بچه در اومد ، همه صلوات فرستادن و مردا همدیگه رو بغل کردن .
زینب زد زیر گریه . من نزدیک بود غش کنم . واقعا فشارم افتاده بود. یه دستمو گرفتم به دیوار که نیفتم.
واقعا استرسی که بهمون موقع دیدن بند ناف رو سر بچه وارد شد خیلی زاید بود .
خلاصه با کمک بچه های احیا مادرو بردیم تو زایشگاهو همزمان دکتر هم رسید . بقیه کارهاش اونجا انجام شد .
اسمشو علی گذاشته بود .
یه بچه گامبالوی 3750 گرمی که همه رو سکته داد تا بیاد.
تو مدت زایمان چون همه جا تاریک بود ، زهرا چراغ قوه گوشیشو روشن کرده بود تا دید بهتری داشته باشیم .
بعد زایمان شوهره اومد میگه از زن من فیلم گرفتین ؟!!!!!!
یعنی میخواستم کله خودمو کله اونو بکوبم به دیوار .
تو اون هیرو ویر ما داشتیم سکته میکردیم این خنگول فکر کرده بود داریم فیلم میگیریم .
البته اینم بگم که حواسم بود دورو بر کسی فیلم نگرفته باشه . فردا حوصله جواب پس دادن به اینو اونو نداشتم.
دکتر ازمون تشکر کرد و رفت و علی موندو حوضش .....
پی نوشت :
خانومهای شکم دوم که اختلاف سنی بچه هاشون کمه ، خیلی خیلی زودتر از اونچه فکرشو بکنن زایمان میکنن .
فکر نکنین مثل زایمان اولتونه و طول میکشه .
نه خیر . با اولین احساس درد باید بیاید بیمارستان که به این مصیبت مارو گرفتار نکنین که تو پراید زایمان بگیریم.
با تشکر
این وبلاگ حرفهای یه ماماست +اطلاعاتی در مورد مامایی و زنان+حرفهای یه آدم