وجدان کاری

عصرکار بودیم و بخش نسبتا خلوت بود

درب داخلی زایشگاه به صدا در اومد و زهرا ( دوست و همکار پرستارم ) اومد داخل زایشگاه همراهش یه خانم و آقای جوون با حال پریشون بودند .

زهرا بعد از احوال پرسی و چاق سلامتی منو کشید کناری و گفت فامیل دورم هستن مثل اینکه خونریزی داره و ۶ ماهه بارداره . خیلی حساسه . صبح زنگ زدم بخش فهمیدم عصرکاری آوردمش خودت ببینی و ...‌

از تارا شرح حال گرفتم ظاهرا با دارو باردار شده بود و اولی رو سقط کرده بود برای همین استرس زیادی داشت .

۲۴ هفته باردار بود و لکه بینی داشت 

اجازه ی معاینه نداد اما در ظاهر هم خونی ندیدم. صدای قلبو گوش دادیم و بهش اطمینان خاطر دادم . به متخصص آنکال اطلاع دادم و ایشون هم گفت شیاف استفاده کنه و شنبه بره سونوگرافی . ( اون روز جمعه بود) 

آموزشهای لازم و علائم خطر رو بهش دادم و خداحافظی کردیم .....

 

 

 

فرداش صبحکار بودم هنوز بخشو تحویل نگرفته بودیم که دیدم زهرا سراسیمه اومد داخل زایشگاه و گفت دستم به دامنت . مثل اینکه تارا دردش گرفته و داره نیاد اینجا . زهرا رو آروم کرد و با هم منتظر تارا موندیم.

تارا رو با جیغ و داد با ویلچر داد میزد که بهم زور میاد . وقتی حال و روزشو رو ویلچر دیدم یهو گفتم یا ابوالفضل این که داره میزاد 😣

با همون لباس خودش بردیمش رو تخت اتاق . بهش گفتم الان چرا اومدی؟

ولی ظاهرا ساعت ۵ صبح هم با درد اومده بود و بازهم اجازه ی معاینه نداده بود و با رضایت شخصی رفته بود و الان با درد شدید برگشته بود .😑

 

کلی دعواش کردم که چرا اینکارو کرده ؟ چون اگه اجازه ی معاینه میداد حداقل میشد جلوی دردو گرفت 

حتی الانشم اجازه نمیداد معاینه کنم و مجبور شدم با هزار ترفند معاینش کنم .

بعله حدسم کاملا درست بود . زایمان خیلی نزدیک بود و در کمتر از چند دقیقه بچه به دنیا میومد

بیمارستانی که در حال حاضر دارم توش کار میکنم بخش مراقبت ویژه ی نوزادان نداره برای همین تو اینجور شرایط مادرو میفرستیم به بیمارستانی که همچین بخشیو داره ولی شرایط این مادر و قریب الوقوع بودن زایمانش باعث شد که نتوتیم تکونش بدیم .

استرس زاید الوصفی همه ی وجودمو گرفته بود . برای دکتر اطفال سه بار زنگ زدم جواب نمیداد . برای انکال دوممون زنگ زدم گفت همینجا کنار من نشسته ( تو کلاس باز آموزی بودن  ) بعد از اینکه شرح حال مریض رو دادم ، گفت من راهم دوره تا بخوام بیام نیم ساعت طول میکشه ( نیم  ساعت  ) نمیتونم بیام تا به دنیا اومد بذارین تو دستگاه و ببرینش بیمارستان کودکان ( ما دستگاهی نداریم  ) 

به متخصص زنان اطلاع دادم گفت من راه افتادم ولی چون محل زندگیش یه شهر دیگه بود تا برسه حداقل 45 دقیقه طول میکشید .

به سوپروایزر بیمارستان اطلاع دادم که دکتر اینطوری میگه و ما دستگاه برای نوزاد نداریم . زنگ زد بیمارستان کودکان بلکه بتونه آمبولانسی با دستگاه گیر بیاره که اونجا هم گفتن ما فقط برای مریضای خودمون داریم . 

استرسم دو چندان شد . دوباره با متخصص اطفال تماس گرفتم گفت نمیرسه بیاد و بچه رو گرم نگه داریم و سریع بفرستیم بیمارستان کودکان. از اون طرف هم تارا هی بهم التماس میکرد که تورو خدا بچمو نجات بدین . با دکتر متخصص بیهوشی تماس گرفتیم که بیاد ولی اون گفت تا متخصص اطفال نیاد ، من نمیام . 

 

انگار این بچه به جرم نارس بودن برای هیچکس مهم نبود . هر چی میگفتم بابا این قلب داره . قلبش هم خوب میزنه ، با بی تفاوتی میگفتن فایده نداره ، زنده که نمیمونه .

دیگه خودمم مستاصل شده بودم . خودمونو سپردیم به خدا .

زنگ زدیم به یه متخصص اطفال دیگه و وضعیت رو براش توضیح دادیم و اون بهمون گفت اگه بچه زیر 700 گرمه اصلا کاریش نداشته باشین ولی اگه بیشتره بهمون گفت که قدم به قدم چه کارهایی رو انجام بدیم . همه ی وسایل رو آماده کردیم .

ناگهان کیسه آب پاره شد و تو کسری از ثانیه  و امیر علی کوچک به دنیا اومد . تقلای این بچه و التماس تارا رو تاب نیاوردم و اشکم جلوی دیدمو گرفت .

سریع بند نافشو جدا کردمو گذاشتمش زیر گرم کننده چونبرای بچه های نارس مهمترین چیز حفظ گرمای بدنه .

امیر علی ناله میکرد و آروم دست و پاشو تکون میداد.

تو این وضعیت همکارم گفت: زود باش وزنش کن ببینیم چقدره وزنش . دکتر گفته کمتر از 700 گرم کاریش نداشته باش . بهش تشر رفتم که اولا جلوی مادرش اینطوری حرف نزن و اینکه نمیتونم از زیر گرم کننده تکونش بدم . سرد میشه . و اینکه مطمئنم بالای 700 گرم وزنشه .

یه دفعه داد زدم کد احیای بزرگسال رو بزنین ( این کدیه که به کل بیمارستان اعلام میکنه که که ادم بزرگسال در معرض مر گه و تو هر شیفت چند نفر معین میشن که در کمتر از 3 دقیقه خودشونو به محل کد برسونن . ) این شد که متخصص بیهوشی و متخصص داخلی و تکنیسین های بیهوشی خودشونو رسوندن به زایشگاه.

 

ناله ها و التماس تارا خیلی ناراحتم کرده بود. همه بالای سر بچه جمع شدیم و لوله گذاری انجام شد و آمبولانس دم در منتظر نوزاد بود . 

با کلی دعا و نذر و نیاز که خدا کنه بچه زنده به بیمارستان کودکان برسه , بچه رو با یهتکنیسین بیهوشی و همراه مادر , فرستادیمش .

بعد از اینکه نوزاد اعزام شد متخصص زنان رسید .

و برای تارا که دائم سوال میکرد بچم چی میشه؟ زنده میمونه ؟ نمیمونه ؟ کجا میبرن و .... توضیح داد و بهش گفت بهش دل نبند که احتمال زنده موندنش خیلی کمه و ....

تا چند روز واقعا حالم بد بود . حتی جرات نمیکردم زنگ بزنم و حالشو بپرسم . با خودم فکر میکردم که من واقعا ظرفیت کار تو یه رشته ای که همیشه با مرگ و درد همراه باشه , ندارم .

برای همین بود که ماما شدم چون تو 98 درصد ختم به خیر و شادی میشه . ولی هر چند وقت که این اتفاقهای بد میفته واقعا ازم انرژی میبره .

زمان گذشت و اتفاقات جدید , تارا و امیر علی رو از یادم برد . دیروز که تصمیم گرفتم داستانشو براتون بنویسم گفتم زنگ بزنم ببینم چی شدن 

از دوستم زهرا که اتارا آشناش بود پرسیدم و فهمیدم که امیر علی فقط یک روز زنده بود 

مادرش افسردگی گرفته و الان پدر و مادرش در حال جدایی هستن و .....

 

پی نوشت :

- میدونم ممکنه این داستان برام دردسر ساز بشه اما برام مهم نیست چون وجدانم منو مامور کرده که این بی وجدانی و بی تعهدی رو داد بزنم . 

- خیلی از ما فکر میکنیم خب یه بچه ی نارسی دنیا اومده و میمیره و .... و برامون اهمیتی نخواهد داشت اما نمیدونیم که همین کار ما ممکنه بنیان یه خانواده رو متزلزل کنه و یا باعث مرگ یا افسردگی ادمهای دیگه بشه . 

شاید رشته های پیراپزشکی از نظر مردم اهمیتی نداشته باشه اما حساس ترین رشته ی دنیاست چون با جون ادمها در ارتباطه .

 

 

 

 

 

 

سقط های مکرر به علت تالاسمی ماژور

صبح کار بودم و شیفت شلوغی داشتیم .

همه ی اتاقها پر بود . این بین یه مادر داشتیم که بچشو به خاطر تالاسمی ماژور بودن سقط کرده بود و صبح باید میرفت سونوگرافی تا ببینن تیکه ای در رحم باقی نمونده باشه.

این دومین سقطش بود و روحیه ی خوبی نداشت . یه دختر 28 ساله و ریزه میزه و لاغر با یه صورت نحیف و مهربون .

تقریبا ساعت 10 زهرا رو فرستادیم برای سونو . وقتی برگشت خوشحال بود و میگفت تیکه ای ندارم ( چون اگه تیکه ای تو رحم مونده باشه باید کورتاژ بشه ) سونوشو دیدم  . درست گفته بود . گفتم: اره تیکه ای نداری و منتقل میشی بخش .

گفت: برم بخش؟  یعنی مرخص نیستم ؟ 

گفتم : نه بابا کجا بری؟ تازه سقط کردی باید تحت نظر باشی . انشالله فردا مرخص میشی .   

خیلی ناراحت شد و اصرار میکردکه مرخصش کنیم . در همین حین در زایشگاه زده شد و مردی اروم در رو باز کرد . شوهر زهرا بود .

اومده بود برای تحویل گرفتن جنین .

زهرا تا شوهرشو دید انگار استرس گرفت . اومد بهم نزدیک شدو اروم گفت : خانوم تورو خدا میشه بچه رو بذارین تو یه کارتنی  چیزی و محکم درشو ببندین ؟

گفتم والا اینجا کارتن نداریم نمیدونم بشه یا نه . حالا چرا کارتن؟ ما میذاریم تو یه دروشیت بزرگ و خدماتمون کاملا میپوشونه و میبنده . کارتن لازم نداره .

گفت: نه تورو خدا اگه میشه کارتنبذارین و یه جوری محکم ببندینش . شوهرم راهش دوره تا برسه اونجا سختش میشه . 

 

خیلی تعجب کردم و از حرفش سر در نیاوردم. 

به خدمات گفتم بگرده ببینه کارتنی چیزی پیدا میکنه که جنینو بذاره توش یا نه ؟ که گشت و پیدا نکرد . 

زهرا استرس زیادی داشت یه جورایی مشوش بود.

وقتی بسته رو دم در تحویل شوهرش دادیم دیدیم زهرا همچنان دم در ایستاده . بهش گفتم زهرا بیا تو زیاد نباید سرپا وایستی و ....

یهو دیدم داره داد میزنه احمد نکن . احمد دیوانه نشو احمد . اینچه کاریه؟ به خدا گناه داره . نکن !!!!!!

از پشت در صدا میومد که بذار ببینمش . بچمه و ... و صدای گریه ی بلند 

 

تازه دوازری من افتاد . 

رفتم دیدم احمد بسته رو باز کرده و داره از بچه عکس میگیره . زهرا عصبانی شد و زد زیر گریه و میگفت بس کن .

رفتم کنارش و جنین و برداشتم و آوردم بسته بندی رو درست کردم و با تشر بهش گفتم میبری با احترام دفنش میکنی و دیگه نبینم درشو وا کنی.

یکه خورد و اشکاشو پاک کرد و  بسته و گرفت و رفت . مادرش هم رفت که سفارش های لازمو بهش بکنه و ....

زهرا اومد پیشم و گفت احمد خیلی بچه دوست داره این دومین پسرمونه که ماژور بود و سقط کردیم . خیلی رومون فشار هست . خواهر شوهر هام به شوهرم فشار میارن که بره زن بگیره و ....

 

بهش گفتم خب چرا وقتی میدونستی که ازدواجتون خطرناکه ، باز هم ازدواج کردی؟

گفت بهمون گفته بودن فقط 25 درصد احتمال تالاسمی ماژور هست برای همین گفتیم خب ممکنه شامل ما نشه .

گفتم بابا 25 درصد خیلی زیاده دختر  . این چه حرفیه میزنی؟ حالا ببین تو فقط این وسط داری اذیت میشی . هم درد و عذاب سقط و هم آزار روحی . 

 

صحبتهای ما ادامه داشت اما فرقی به حال زهرا نداشت و ممکن بود دوباره باردار بشه و اون هم تالاسمی ماژور و سقط و ...

 

 

پی نوشت:

۱_ داشتم به این فکر میکردم که چند ررصد لز جنین هایی که سقط میشن ، واقعا دارای ژنهای معیوب هستن؟

آزمایشگاهها چقدر احساس مسئولیت دارن در این رابطه؟

شاید به نظرتون خنده دار یا مسخره باشه اما من خودم به شخصه در این موارد سقط ها هیچ دخالتی نمیکنم حتی اگه با نامه ی پزشکی قانونی باشه.حتی اکه یک درصد احتمال بدم که آزمایشگاهی به سهو جواب این آزماسش رو اشتباه داده باشه و یک جنین سالم سقط شده باشه .‌.... 

که بارها هم پیش اومده که پدر و مادری علیرغم جواب آزمایشگاه مبنی بر ناقص بودن بچشون ، اونو نگه داشتن و به دنیا اومد و بچه سالم بوده ‌.‌‌‌...

 

۲_  خانواده هایی که این مشکلات تو خانوادشون هست حواسشون باشه 

کسی که سقط جنین میکنه ، خودش به اندازه ی کافی رنج کشیده و مجروح هست ، دیگه توروخدا با طعنه و کنایه و حرفهای نامربوط نمک رو زخمشون نپاشین 

بارها و بارها گزارش خودکشی از این مادر ها شده . مس خودتونو شریک قتل یه ادم نکنین و کمی فرهنگ داشته باشین 

 

۳_ اگه به قضا و قدر الهی اعتقاد ندارین . شما رو به همون خدایی که میپرستین دو تا مینور باهم ازدواج نکنین .

تو این ماجرا با بحران هایی که در آینده خواهید داشت ، بازنده ی اصلی شمایین 

 

زایمان دو خواهر دوقلو در یک روز

بیمارستان بغلیمون یه اتفاق خیلی جالب افتاد .

دو خواهر دوقلو همزمان زایمان طبیعی انجام دادن . این واقعه واقعا میتونه کمیاب و نایاب باشه .

جالب تر اینکه تو یه روز هم عروسی کردن .

معمولا هستن خواهر هایی که با هم سزارین بشن . اما اینکه باهم زایمان طبیعی انجام بدن خیلی جالبه .

 

مگه نه ؟