بیست و هشت هفته باردار بود در حال بافتن شنل خوشگل برلی نی نی تو راهیش بود که احساس کرد رحمش منقبض میشه ، میگیره و ول میکنه ، اولش اهمیت نداد ولی دید انقباض ها داره منظم میشه و همراه باهاش درد هم شروع شده ، سریع امیر رو صدا کرد و زود آماده شدن برن سمت بیمارستان تو ماشین احساس خیسی بهش دست داد ، اضطراب تمام وجودشو گرفت .
وقتی رسید بیمارستان ، ماما وضعیتش رو بررسی کرد ،تمام لباس زیر زهرا خونی شده بود ، ماما خیلی سریع و با عجله به دکتر اطلاع داد ،امیر پشت در چشمهاش و بسته بود و به دیوار تکیه داده بود .
زهرا وقتی صدای قلب بچه رو شنید کمی آروم شد ولی به امیر گفته بودن که جفت دکولمان کرده و احتمال اینکه بچه زنده به دنیا بیاد ده درصده و همینطور زهرا هم در معرض خطره.
تو یه لحظه از دست دادن تمام زندگیش رو جلوی چشماش دید در حالی که هیچ کاری از دستش بر نمیومد .
تنها کاری که از دستش بر میومد فشردن دستهای زهرا بود وقتی میرفت به اتاق عمل و تلاقی نگاهی که میگفت درست میشه ، نگران نباش ... سریع در عرض چند دقیقه زهرا تو اتاق عمل بود صدای ناله ی ضعیف دخترش رو شنید و خوابید ...
مادرها و پدر ها هم خودشونو رسونده بودن و التهاب و درد و اشک و توسل بود پشت در اتاق عمل و .....
زهرا رفت بخش مامایی و هستی کوچولو به مراقبتهای ویژه ی نوزادان منتقل شد .
زنده بودن هستی خبر خوبی بود ولی حالش خوب نبود ، نمیدونستن باید خوشحال باشن یا ناراحت
سکوت عجیب همراه با بغض تمام اتاق زهرا رو فرا گرفته بود .
از مادرش پرسید مامان ! نباید شیرمو بدوشم ببرن برای هستی؟
قطره اشکی گوشه ی چشم مادرش ظاهر شد ، پشت کرد و گفت نه مادر ، الان زوده .
.
.
زهرا مرخص شد اما هستیشون هیچوقت به خونه برنگشت.
.
.
زهرا لباسها و گیره ی سر و شنل دست بافتشو بعد از فوت نوزادش اونها رو به زایشگاه آورد تا سهم نوزادان نیازمند بشه و دعای اونها پشت سر خانوادش بمونه و فرزند آیندش .
خیلی از کارشون خوشم اومد مطمئنم دعای اون نوزاد نیازمند و خانوادش ، دلشون رو آروم میکنه .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷ ساعت
10:20 PM توسط نکیسا
|