نمیدونم داستان فاطمه و مادرشو چطوری و از کجا شروع کنم ولی امیدوارم بتونم حرفهامو و داستانو درست بهتون منتقل کنم.

عصری رفتم ادمیت . به همکارم گفتم شیفت قبل مشکلی پیش نیومد ؟

گفت : نه مشکل خاصی نبوده ولی یه مریضی هست که ممکنه دوباره برگرده . 33 هفته بارداره و درد داره ولی چون کسیو نداشت که دخترشو بذاره پیشش ، بستری نشد!!! حالا شایدم برگرده . در ضمن سایکوز هم هست و خانوم ق ( مددکار بیمارستان ) هم در جریان کامل مریض هست .


خسته نباشید گفتمو خدافظی کردیم و من موندم و ادمیت . 

چند تا مریض اومدنو رفتن که دیدم یه زن ترکمن ، لاغرو نحیف با روسری و لباس ترکمنی زرد و زار با یه دختر بچه 10 ساله ی ناز با چشمای بادومی و موهای خوشکل اومد تو .

زن وقتی شروع کرد به حرف زدن اولش فکر کردم داره به زبون خودشون حرف میزنه ولی بعدش فهمیدم داره فارسی حرف میزنه ولی نمیتونه کلمات رو درست ادا کنه ( بعدا فهمیدم شکاف کام داشته و جراحی کرده )

اوایل نمیفهمیدم چی میگه و دخترش ترجمه میکرد ولی بعد یواش یواش میفهمیدم حرفاشو .

بهش گفتم: مادر باید بستری شی . بچه رو کجا میخوای بذاری؟

- پیش خودم

- پیش خودت؟ مادر زایشگاه بستری میشی . نمیتونی بچه رو ببری پیش خودت .

- من و فاطمه نیم ساعت هم از هم جدا نبودیم . من اینجا تنهام و کسیو ندارم . به کسی هم نمیتونم اعتماد کنم . شما دختر بچتونو به غریبه میسپرین؟

- شوهرت کجاست؟ چرا پیش شوهرت نمیذاری؟

- من از شوهرم جدا زندگی میکنم . من فقط ازش یه بچه میخواستم که خواهر یا برادر فاطمه باشن . واسه همین با هم صیغه کردیم و بعد اینکه حامله شدم ازش جدا هستم .

- پدر فاطمه کجاست؟

- پدر فاطمه تو سیل گرگان مرد.

- مادر جان نمیشه بچه رو ببری زایشگاه . خلاف مقرراته . اونجا آلوده هست . زنها جیغ و داد میکنن . نمیتونی .

- من و فاطمه با هم قرار گذاشتیم با هم زنده باشیم و با هم بمیریم . اگه یه وقتی سیل اومد اگه فاطمه میتونه حق نداره خودشو نجات بده که من بمیرم . منم این حقو ندارم .هر دو باید با هم بمیریم!!!!

یه لحظه ترسیدم . نکنه یه بلایی سر بچه بیاره ؟

زنگ زدم برای خانوم ق .

- سلام خانوم ق من امیدوارم از ادمیت زایشگاه زنگ میزنم . این مریضتون اومده و همچنان میگه بدون بچه ام بستری نمیشم.

- سلام . من با سوپر وایزر هماهنگ کردم که تو بخش بستری بشه .

- دکتر ما اجازه نمیده . میگه مریض وضعیتش طوری نیست که تو بخش بستری بشه . باید تو زایشگاه تحت نظر باشه. 

-والا نمیدونم . باشه من دوباره باهاش صحبت میکنم

تو همین حینی که من دارم باهاش حرف میزنم ،مادر فاطه بهم میگه من بچه رو میدم به خانوم ق به شرط اینکه به من نوشته بده که بچمو سالم بهم برمیگردونه.

منم همیو به خانوم ق گفتم.

- خانوم امیدوار همین صبحی من رفتم خونشون و مادره رو راضی کردم که فاطمه رو این چند روزی پیش خودم نگه دارم . سوار ماشینشم کردم . تا سر کوچه نرسیده بودم که مادرو بچه هر دو گریه و جیغ و مادره دنبال ماشین میدویدو ... اصلا یه وضعی . واسه همین دوباره برگردوندمش. من میدونم این ماجرا آخرش برای من درد سر میشه.

- باشه حالا من با سوپر هماهنگ کنم ببینم چی میگه 

زنگ زدم برای سوپر . سوپر گفت حالا بستریش کنین تو زایشگاه . به محض اینکه وضعیتش تثبیت شد میفرستیمش بخش .

بعد خودش زنگ زد با مسئول بخش هماهنگ کردو قرار شد با فاطمه تو زایشگاه بستری بشه. البته تو اتاق مخصوص و تک تخته.

گفتم مادر دفترچتو بده که بستریت کنیم .  دیدم تو دفترچش توسط یه مردی بیمه شده . پرسیدم این کیه؟

گفت: من که با پدر فاطمه ازدواج کردم . خانوادم منو از خودشون طرد کردن. چون شوهرم شیعه بود . بعد اینکه شوهرم مرد . گفتن بچتو قبول نمیکنیم اون بچه شیعه هست .

منم اومدم اینجا با یه پیر مرد ازدواج کردم که اون منو بیمه کرد و دوسال بعدش مرد.

من که کمی گیج شده بودم گفتم الان اینی که تورو بیمه کرده پدر بچته؟

فاطمه گفت : نه این دومیه .

تو تمام این مدت که ما درگیر مادره بودیم فاطمه کاملا آگاه بود و همه چیو گوش میداد. مث آدم بزرگا . تمام داروهایی رو که مادرش مصرف میکرد رو میشناخت . والپرات سدیم . کارمابازپین و ...

وقتی باهاش حرف میزدی مثل یه دختر 18 ساله حرف میزد و من احساس کردم که اون مادر مادرشه و ازش مراقبت میکنه .

چون زندگی کردن با یه آدم سایکوز حتی تصورشم وحشتناکه .

خلاصه پرسیدم پول داری که بستری شی؟

 پولی هم برای بستری نداشت و گفت یارانمونو بگیریم پولتونو میدیم .

خدماتمونو فرستادیم که براش تشکیل پرونده بده . 

لباس هم از تو بخش براش گرفتیم .

من و دکتر داشتیم با هم در مورد اینکه چجوری تو زایشگاه بستریش کنیم حرف میزدیم که یه دفعه اومد جلو و یه برگه آورد نشونمون داد . 

یه برگه فدیمیه درب و داغون و چسب زده 

گفتم این چیه؟

گفت : این صیغه نامه منه . اینم شوهرمه و همینجور داشت برای ما توضیح میداد . 

گفتم : خب ؟ اینا رو میگی که چی بشه؟

گفت : که شما فکر نکنین که بچه من نامشروعه

گفتم : ببین عزیزم . ما شرایط تورو دیدیمو فهمیدیم که اگه بچتو سالم میخوای باید بستری بشی و دارو بگیری که ما جلوی زایمان زودرس رو بگیریم .اصلا به ما ربطی نداره که این بچه مشروع هست یا غیر مشروع یا تو صیغه هستی یا نیستی یا هر چیز دیگه . مهم اینه که تو و این بچه نیاز به کمک دارین و ما داریم اینکارو برات میکنیم .

اینم بذار تو کیفت دیگه درش نیار.

اینارو که گفتم آروم شد.

بعد چند دقیقه خدماتمون زنگ زد که این خانوم چند بار دیگه هم بستری بوده و چون تسویه حساب نکرده نمیشه تشکیل پرونده داد.

ازش پرسیدم مگه اینجا بستری بودی؟

گفت : آره بابا 8 بااااار !!!!!

- 8 بار؟ واسه چی بستری بودی؟

- خود کشی

- خودکشی با چی؟

- با قرصهام

- تو دوران بارداریت هم بستری شدی؟ 

- آره . اون هم به خاطر خودکشی . من میدونم که با قرص و اینا نمیمیرم. الکی منو میاوردن بیمارستان.

- خب کی تورو میاورد بیمارستان؟

- فاطمه زنگ میزد 115 میومدن منو میاوردن . همه منو میشناسن!!!!

زنگ زدم به سوپر و وضعیتو گفتم . سوپر هم رفت و خودش براش تشکیل پرونده داد.

خلاصه اینکه خانوم بستری شد.


ادامه داستان در پست بعدی


روان‌پریشی یا سایکوز (به انگلیسیPsychosis)‏ به معنای وضعیت روانی غیرطبیعی است و اصطلاحی است که در روان‌پزشکی برای حالتی روانی‌ به کار می‌رود که اغلب به صورت «از دست دادن تماس با واقعیت» توصیف می‌شود. سایکوز به انواع جدی اختلالات روانی اطلاق می‌شود که در طول آن‌ها بیمار ممکن است دچار توهم و هذیان شود. گاه افراد سایکوتیک اختلال شخصیت نیز دارند.جنون يا سایکوز نوعی قطع ارتباط با واقعیت است، که بطور مشخص شاملهذیان (عقائد نادرست درباره وقایع یا اشخاص) و توهم (دیدن یا شنیدن چیزهایی که وجود خارجی ندارند) می باشد.