من فقط دارم یه خاطره رو تعریف میکنم بدون هیچ قضاوت و توصیه ای . خودتون برداشت خودتونو داشته باشین و اگه دوست داشتین  با من به اشتراک بذارین

 

صبح بچه ها زنگ زدن بیا که یه مادر ادیکت داریم . 21 ساله بی نام و نشان . تنهایی اومده . قلب بچشم خوب نیست داره میره اتاق عمل .

سریع خودمو رسوندم . مادر تو اتاق عمل بود . فاطمه بهم گفت که ظاهرا شوهر نداره و بچه رو نمیخواد . وقتی میخواستیم بچه رو نشونش بدیم میگفت نمیخوامش بندازینش سطل آشغال . 

همون حین زایشگاه زنگ زد که یه پسری اومده میگه من دوست پسرشم و نمیدونستم حامله هست و تازه 4 ماهه که باهاش دوستم . 

با این حال کارهای مربوط به پذیرش و تشکیل پروندشو انجام داد . 

پسره به ظاهر موجه و با سر و وضع مناسب بود.

بچه حالش زیاد خوب نبود . مجبور شدیم که اعزامش کنیم به بیمارستان کودکان برای مراقبت بهتر و بیشتر . 

اسمشو بهمون گفته بود مهناز ( اسم الکیه ) هیچ شناسنامه و مدرکی نداشت ( طبق معمول همه ی معتادا که میگن تو آتیش سوزی همه ی مدارکمون سوخت .). تو بخش خیلی بی قرار بود سر و صدا میکرد . با مددکار بیمارستان صحبت کردم که خودشو برسونه ببینیم چکار میشه کرد براش .

با متادون و مورفین آرومش کردیم . مددکار باهاش حرف زد.

پدر و مادرش از هم جدا شده بودن و اونم از دست نامادری فرار کرده بود و ادامه ی ماجرا 

دوست پسرش اومد برای آبمیوه و ... گرفته بود . گفت میتونم ببینمش؟ 

گفتم چه نسبتی باهاش داری ؟

گفت 4 ماهه دوستشم .

گفتم بیا .

اومد کنار تخت . مهناز تا اونو دید، بغض کرد و  گریش گرفت . 

پسره چهره ی سرد و گرفته ای داشت . نمیدونم شاید نمیخواست ما چیزی از حسش بفهمیم . مثل این مردای قدیمی که به زنشون نگاه نمیکردن و عیال صداش میکردن ولی تو دلشون میمردن براش .

همونجور سرد گفت چرا گریه میکنی ؟ مهناز هم به گریه اش ادامه داد ولی دستشو برد سمت گارد تخت تا دستای پسر رو بگیره . 

خیلی دوست داشتم عکس العمل پسر رو ببینم . پسر خیلی اروم دستش رو مشت کرد و گذاشت رو میله . 

میخواست نفهمیم که دستشو سمت مهناز دراز کرده . میخواسن فکر کنیم پوزیشن دستشو عوض کرده . 

ولی مگه میشه چیزی از چشم ریز بین و نکته سنج من دور بمونه؟

مهناز همچنان اروم اروم اشک میریخت .

کم کم مهناز حالش بهتر شد البته به لطف متادون و مورفین و ... فرداش که رفتم بخش دیدم از اتاق اومد بیرون که بره سرویس . غیر از دندنای داغونش هیچیش به یه ادم معتاد نمیخورد . 

قد و قامت کشیده ، موهای لخت زیبا که روی شونش ریخته شده بود و ساق پای ظریف و زیبا . و چشمانی نافذ 

از اون روز تا زمان ترخیص مهناز چند با پسر رو تو راهروی انتظار دیدم . بچه ها میگفتن هر روز میاد بهش سر میزنه . 

یه برگه ی صیغه هم اورده بود مال دیروز بود . ( یعنی همون روز زایمان )

.

.

.

مهناز با اصرار و رضایت شخصی مرخص شد ولی من هنوز دارم بهشون فکر میکنم 

به مهناز 21 ساله 

به اون پسر 

به دختر مهناز که نمیخواستش و الان تو بخش مراقبتهای ویژه بستری بود . 

و به چندین نفری که میخواستن بچه ی مهناز رو به فرزندی قبول کنن و باهام تماس گرفته بودن . 

 

 

 

پی نوشت :

برای من ماجرای مردی را نقل کردند. که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق می خوابید. تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد. چه کسی؟! چه کسی برای ما بر زمین خواهد خوابید؟!

#سقوط
آلبر کامو